X
تبلیغات
عشق و حال
عشق و حال که شرح نداره!
کاشکی یا هیچ وقت ندیده بودمت یا اینکه تو الان مال من بودی.

قصه ی دوستی ما از همین جا شروع شد اما نمی خوام تمومش کنم

نمی خوام از دستت بدم ناصرم

من قسم می خورم که ما برای هم اشتباهی نیستیم اگه حتی شده خون دل بخورمو ۵ سال صبر کنم این کارو می کنم شک نکن

همیشه عاشقتم و منتظر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 4:12  توسط فرنوش | 
قرار شد تو این وبلاگ بخندیم دیگه پس با جوک هایه یه کم بی تربییتی شروع می کنیم ولی خدایی نرین تنهایی بخونین و بخندین بعد بیاین اینجا به من بگین بی ادب!

 

غضنفر می ره خونه بخره آقاهه یه خونه بهش نشون می ده می ده این خونه استخر داره، جاگوزی داره…
غضنفر می گه: عجب! ما قبلا همین طوری ول می دادیم! حالا دیگه جاشم مشخص کردن؟

 

 

یارو  شب عروسیش تلنگش در میره!  میگه بفرما ، فشار زندگی شروع شد.!!

 

 

یه لات چاله میدون میخواد بره خواستگاری به خانوادش میگه اگه از طرف خونوادهء دختر کسی زر زر کرد کسی حق گه خوردن نداره جز آقام

 

 

سه نفر ميخواستن حکم بازي کنن،  يه نفر کم میارن.
يکيشون ميره دم پنجره ميبينه غضنفر پايين واستاده و دستش هم تو جيبشه!
ميگه: آهاي غضنفر بازي ميکني؟
ميگه نه دارم مي خارونمش!!!

 

 

 سعي کن هر وقت تنهايي نگوزي؛ چون ..................... هيچ کس تنها نيست! (همراه اول)

 

 

توي يه ديوونه خونه، ميبين يك ديوونه زغال گذاشته روي سرش. ميگن: چرا اين كار رو كردي؟
ديوونه شلوارش رو مي‌كشه پايين و ميگه: بفرما قليون!

 

 

قانون بيست و هفتم نيوتن: وقتي مي‌ري دستشويي، منتظر جاذبه زمين نباش، زور بزن!

 

 

قانون شماره ي یک  حقوق بشر : هر کسي حق داره تو زندگيش هر گهي دلش مي خواد بخوره به شرطي که زندگي بقيه رو به گه نکشه

 

 

اقدامات امنیتی چسیدن:
1. زل زدن به چشم اطرافیان
2. حفظ اعتماد به نفس
3. تلاش برای پراکنده سازی بو
4. تکذیب هرگونه اتهام در این مورد
5. ترک هرچه سریع تر از محل حادثه

 

 

به يارو ميگن با سي دي جمله بساز. ميگه چوسيدي!  ميگن: نه با سي دي صوتي جمله بساز!  ميگه:  گوزيدي

 

 

به یارو  ميگن يه واحد كوچيك‌تر از مثقال نام ببر. ميگه چس مثقال!

 

 

ترکا میان یه شعر بسازن که فارسا رو مسخره کنن، میگن: ترکا گل پسرن فارسا ترکِ خرن !!!

 

 

ترکه به یه خانمی میگه ببخشید اسم شما چیه؟ خانمه میگه من فاطمه هستم ولی صدام میکنن فاطی. ترکه میگه خوب شد

کوثر نیستی!

 

 

به رشتیه گفتن خانومتو دیدیم توو ماکسیمای یه مرد غریبه که صدو شصت - 120 تا میرفتن ...رشتیه: این که چیزی نیست که ماکسیما بیشتر از اینا هم میره

 

 

به رشتیه می گن پسر حسن آقا ترتیب زنتو داده !! می گه : اوووو... ماشاالله چه بزرگ شده

 

 

یه روز رشتیه میره خونه میبینه زنش با یه مرده غریبه ... !بعد میشینه ساكت نگاشون میكنه .بعد از یك ساعت طرف میره.بعد زنه میگه چت بود ما رو نگاه میكردی؟!! ...رشتیه با خوشحالی میگه جنبه رو داشتی خانوم!!!

 

 

یه روز به یه رشتیه میگن چند تا بچه داری؟ میگه 20 تا میگن اسمشونو چه جوری یاد میگیری میگه اسمشون که چیزی نیست فامیلشون سخته !

 

 

 یه رو به یه رشتی sms میدن که زنت پیشه ماست...رشتیه میگه :گوه تو دهنه هر کس که sms تکراری بفرسته!

 

 

رشتيه کتاب مينويسه صفحه اولش مينويسه: تقديم به پدرم که بهترين دوست بابام بود.

 

 

يه رشتي به دوستش مي گه:جات خالي.رفتم خونه ديدم زنم زير پتوست پتو رو کشيدم .اون هم پتو رو کشيد هي من کشيدم ...هي اون کشيد اونقدر کشيديم تا پتو جر خورد !!!!! جات خالي بود.اونقدر سه نفري خنديديم

 

 

 از یه رشتیه میپرسن: شما با چه سهمیه‌ای وارد دانشگاه شدی؟ میگه: بنده افتخار میكنم گه فرزند سه تا شهیدم!!!

 

 

يه رشتي كاميون ميخره پشتش مينويسه رسواي عالم مادر

 

 

به ترکه ميگن شما پسرت رو بيشتر دوست داری يا چلو کباب رو؟ ترکه ميگه : بابا تو رو به خدا ما رو سر دو راهی قرار ندين !!!!

 

 

از تركه ميپرسن: زنتو چقدر مهر كردي؟! ميگه: والله مهر رويادم نمياد ولي آبان و آذر زياد كردم!!!

 

 

ترکه دستشویی بوده موبایلش زنگ می زنه پسرش بوده می گه : بابا کجایی ؟ می گه یه جایی . پسره می گه: مامان گفت امروز غذا نداریم هرجا هستی نهارتم بخورو بيا !!!

 

 

یه ترکه زنشو داشته کتک می زده چند نفر سر می رسند میگند بابا چرا می زنی این بیچاره رو می گه د نمی دونم اگه می دونستم که می کشتمش

 

يه روز يه تركه از يه جوب بزرگ ميپره شلوار و شورتش پاره ميشه، يه كم فكر ميكنه ميگه: خدا رو شكر كه شورت پام بود وگرنه .....

 

ترکه می ره خونه خدا می زنه زیر گریه می گه: خدایا چرا مردی؟ حقش نبود تو بمیری یه لره می رسه بهش می گه: مرد حسابی مگه ترکی خدا که نمرده خدا شهید شده

 

ترکه يه گوني پشگل مي خره, تا درشو باز مي کنه, يه لره از توش مي پره بيرون.ترکه بهش مي گه : تو ديگه کي هستي؟ لره مي گه : من اشانتيونش هستم!

 

 قزوینیه عروسی میکنه توی کارت عروسیش می نویسه:
آوردن اطفال الزامیست!!!!!!!!!!!!!

 

يه بار يه بچه از باباش ميپرسه : بابائی وقتی شما با مامانی ميرفتين ماه عسل من هم بودم ، بابائه ميگه آره عزيزم تو هم بودی ... رفتنی پيش من بودی ، برگشتنی پيش مامانت!

 

 

 سرخ پوستها موقع حمله به قزوين ميگن: آكومبا، بومبا، ياكومبا! وقتي كه از حمله بر مي‌گردند ميگن: نكن بابا، نكن بابا ....

 

 

تركه به دختره ميگه بوس ميدي؟ ميگه نه! تركه ميگه به جهنم بخاطر خودت گفتم من خودم زن دارم .

 

 

ک...نِ تمیز نشانه شخصیت شماست ............ روابط عمومی شهرداری قزوین

 

 تو صف نونوايي قزوين يه نفر را برق مي گيره 10 نفر مي ميرن .

 

خدایی حال کردینا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 17:2  توسط فرنوش | 
سلام بچه های گله خودم

چطورین عزیزانه من؟

بچه ها من دوباره برگشتم اما دیگه از عشق مشق خبری نیست فقط عشقو حال.

به شما هم توصیه می کنم اگه تو توهم عشقین بیاین بیرون چون به قوله اون دوستمون که می گه :

 

عشق یه جور سرابه حبابه رویه آبه      از دور یه قصره نوره از روبه رو خرابه    دین دین دیدین دین....

من از امروز در خدمته شما هستم با یه وبلاگه متفاوته با حال که کلی توش می ترکونیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 15:56  توسط فرنوش | 

پنجشنبه 14 آذر 1387

صبح قرار شد که سیامک غروب بیاد دمه آموزشگاه دنبالم .

یه استرس خاصی داشتم به شدت هیجان زده بودم . سریع رفتم یه دوش گرفتم و اومدم و نشستم یه کم  درس خوندم تا موهام خشک شه. یه ذره که خشک شد شروع کردم با عشقه خاصی موهامو ویو کردم آخه سیامک خیلی دوست داشت همیشه دوست داشت موهام ویو باشه. بعد از اینکه موهامو درست کردم نشستم که درس بخونم اما مگه می شد؟؟ تویه همه ی صفحه های کتاب می دیدمش به جایه کلمه های کتاب حرفهایه سیامک رو می خوندم. آخ نمی دونم چرا انقد زمان دیر می گذشت هر وقت ساعت رو نگاه می کردم انگار عقربه ها از جاشون تکون نخورده بودن. هی با خودم تکرار می کردم که چی بگم ؟ چی کار کنم ؟  کجا بریم ؟ وای چه حاله عجیبی داشتم هنوزم با وجود یه سالی که می گذره تمام جزئیات یادمه. دل تو دلم نبود . اون وقتی که  5 _ 6  ساعت به قرارمون مونده بود زمان نمی گذشت حالا که داشتم آماده می شدم انگار عقربه ها با هم مسابقه گذاشته بودن تا ببینن که کی زودتر یه دوره کامل می زنه .لباسامو پوشیدم و یه آرایشه ملایم کردم آخه سیامک خیلی آرایش رو دوست داشت مخصوصا آرایشه چشم رو ( الهی قربونش برم )

یه عالمه به خودم عطر زدم و سعی کردم همه چی عالی باشه از وقتی هم که از خونه اومدم بیرون شروع کردم به sms  بازی با سیامکم.

قرار بود یا ساعت 5 بینه کلاسم بیاد یا ساعت 6:30 بعد از کلاسم که بعد با هم تا یه جاهایی با هم بریم اون شب خونه ی مامان بزرگم دعوت بودیم تولده دایی گلم بود خیالم راحت بود که مامان و داداشم از غروب رفته بودن اونجا و بابامم که سره کار بود و خلاصه همه چی عالی بود.

سر کلاس اصلا حواسم به درس نبود همش داشتم با عشقم sms بازی می کردم .

وقتی که کلاسه اولم تموم شد اومدم سره کوچه که منتظرش باشم.

 بهش sms  دادم گفتم : عزیزم کجایی ؟  

نوشت عزیزم من الان نمی رسم  تو سرما واینستا هر وقت رسیدم برات miss می ندازم بیای بیرون .

رفتم سره کلاس نشستم یه نیم ساعتی که گذشت یه smse دیگه بهش دادم نوشتم :

 

 اتل متل ستاره گلم دوسم نداره

نه sms نه یه زنگ دلم شده تنگه تنگ

 

برام نوشت  : عزیزه دلم مگه سره کلاس نیستی حواست به درس باشه من دارم میام .

ریاضی داشتم اصلا از درسه اون روز چیزی سر در نیاوردم . نگاهم به تخته و استاد بود اما حواسم پیشه کسی بود که دلم پیشش گیر کرده بود. تویه تفکرات خودم بودم که برام miss انداخت sms دادم رسیدی عشقم؟ با شیطنت و نازنینیه خاصی برام نوشت : آیه

وقتی که بچه بازی در می اورد خیلی با مزه می شد. دلم می خواست همون طوری که یه بچه رو بغل می کنم و به خودم فشار می دم بوسش می کنم با سیامک هم همون کارو بکنم . وسط کلاسم بودم از تویه کیفم عطرم رو برداشتم دوباره به خودم زدم ( پدره عطرم رو اون روز دراوردم )

از استاد اجازه گرفتم و رفتم بیرون نمی دونم هوا بیش از حد سرد بود یا من فشارم افتاده بود. وقتی که رفتم بیرون سیامک به دیواره آموزشگاه تکیه داده بود و داشت روبه رو رو نگاه می کرد من جایی بودم که نیم روخش رو می تونستم ببینم .قبل از اینکه من رو ببینه یه دله سیر نگاش کردم .آخ مدل وایسادنش و اون نوری که تو تاریکیه شب از پشت به اندامه قشنگش خورده بود خیلی فضارو حداقل برایه من رویایی کرده بود. به دیوار تکیه داده بود و یه پاشو آورده بود بالا و به دیوار زده بود یه دستشم تو جیبش.وقتی که داشتم نگاش می کردم انگار زمان متوقف شده بود همون طور که داشتم نگاش می کردم با خودم می گفتم چقدر دوستش دارم من تک تکه اعضایه سیامک رو می پرستم شاید خندتون بگیره اما من حتی عاشقه فرم عینکشم. دلم می خواست اون لحظه تمامه محدودیتها کنار می رفت تا من خودمو در آغوشش رها می کردم و تمام سر تا پاشو غرقه بوسه می کردم . وای اصلا چیزی از گذره زمان نفهمیدم فقط مبهوت اون کسی بودم که حاضر بودم براش جونم رو بدم یهو به خودم اومدم و دیدم مثله اینکه 5 یا 10 دقیقه ای گذشته . رفتم جلو و سلام کردم دستشو آورد جلو و منم دستاشو تو دستم گرفتم و سعی کردم مدته بیشتری اونارو لمس کنم البته تا حدی که تابلو نشم خیلی مهربون باهام رفتار کرد اما نمی دونم دلیله این دلهره ای که داشتم چی بود ؟ داشتیم با هم حرف می زدیم که گفتم : راه بریم ؟ گفت : بریم .

شروع کردیم به قدم زدن . از سره کوچه رفتیم به تهه کوچه .  راه می رفتیم و حرف می زدیم . در حینه قدم زدن سعی می کردم خودمو نزدیکتر کنم تا شونم به شونه اش بخوره ( شاید بگین چه دختره پررویی اما اگه چنین کسی که تا این حد عاشقشین کنارتون بود شما هم دوست داشتین این موقعییت پیش بیاد.اگرم بگین پروروم اصلا ناراحت نمی شم آخه سیامک همیشه به من می گفت تو بچه پررویه منی )   اجازه دادم که همش سیامک حرف بزنه تا تک تکه حرفاش بره تو جونم دلم می خواست زمانی رو که کنارشم جاودانه بشه .

با اینکه مهربون بود اما حسه خیلی بدی داشتم اما فکرشم نمی کردم که این آخرین دیداره من و سیامک باشه یه مدت که با هم بودیم سیامک گفت : باید برم . دلم نمی خواست بره . ( البته چند بار به شوخی بهش گفتم : چرا الان اومدی ؟ تو که می دونی من تو ریاضی ضعیفم ) اونم می گفت که باید زود بره خونه نمی تونست بعد از کلاس بیاد . موقعی که داشت می رفت نمی دونم چرا انقدر حالم بد شد دوباره دستش رو دراز کرد که دستم رو بگیره منم دستش رو گرفتم . مثله همیشه تاکید کرد که مواظبه خودم باشم . تویه اون لحظه ی آخر من تویه چشمایه نافذ سیاهش غرق شدم و نمی دونم چیزیم گفت یانه . وقتی که داشت می رفت نگاهمو بدرقه ی راهش کردم و دستی رو که دستاشو لمس کرده بود رو رویه قلبم گذاشتم یه حسی بهم گفت که این آخرین باری بود که عشقت رو می بینی و فرداش همه چی البته برایه اون تموم شد...

 

 

 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود

مهجور از او بیچاره و رنجور از او من مانده ام

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود

محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان

کز عشقه آن سرو روان گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود

با آن همه بی داده او وین عهده بی بنیاده او

در سینه دارم یاده او یا بر زبانم می رود

بازای و بر چشمم نشین ای دلستانه نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

صبر از وصاله یار من برگشتن از دل داره من

گرچه نباشد کاره من ه کار از آنم می رود

 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 0:54  توسط فرنوش | 
سلام

می خواستم تنها جایی رو که می تونم توش تمام حرفایه دلم رو بنویسم رو کنار بذارم اما با کارایی که سیامک با من کرده هیچ کس به جز شماها به حرفم گوش نمی دین تا میام جلوی کسی از تنها عشقم حرف بزنم همه منو مسخره می کنن یا دعوا و سرزنشم می کنن که چرا من در مقابل بدیهاش انقدر عاشقم و صبور...

نمی تونین درک کنین که چه دردیه وقتی که تمامه حرفاتو و اشکات تو دلت می ریزی.

دلم می خواد داد بزنم دلم می خواد فرار کنم از عشقی که منو اسیر کرده

یادمه یکی بهم می گفت که عشق یه درده. دردی که نه آدم می تونه بمیره نه می تونه زندگی کنه .حرفایی رو که می خوام به عزیزترینم بزنم و اینجا بهش می گم

 

سیامک تو یه زخمی به قلبم زدی که نه می تونم بمیرم نه می تونم زنده باشم.

می پرسی چرا ؟؟؟

خب روشنه می خوام زندگی کنم اما چه طوری ؟ بدون تو ؟؟؟؟؟

مگه می شه ؟؟؟؟؟؟؟ آخه من نمی تونم فراموشت کنم وقتی تو توی نفسهامی وقتی که دستت رو همه جایه بدنم احساس می کنم...

گاهی برای پاک کردن اشکام روی گونم گاهی برای گرفتن دستم وقتی که تو رویاهام دارم شونه به شونت راه می رم . گاهی وقتی دلم می گیره بازم تویی که مهربون و آروم موهامو نوازش می دی . بعضی وقتا که دلتنگی تمام جونم رو می گیره از پشت منو بغل می کنی و سرتو می ذاری روی شونم آروم تو گوشم می گی جیرجیرکم من اینجام....بعد آروم لباتو روی گونه هام می ذاری و یه دونه از اون بوس هایه خوشگلی که حسرتش همیشه به دلم موند رو می ذاری رو گونم و گره ی دستات رو دوره کمرم سفت تر می کنی برمی گردم که یه دله سیر نگات کنم اما ...

گاهی برایه قلقلک دادنم برایه خندوندنم . یادته ؟ همیشه وقتی باهم قهر بودیم ( که تعدادش شاید در یک سال به ۵ تا هم نرسید ) یا من از دستت ناراحت می شدم جزئی از منت کشیت برایه من قلقلک بود تا یه کم ناز می کردم می گفتی میام قلقلکت می دما....

بگو سیامک بگو چه طوری فراموشت کنم ؟  ۱۳ روزه دیگه می شه یک سال که رفتی از پیشم و منو ترک کردی  فکر نمی کنی که دیگه کافیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه طوری زندگی کنم حتی وقتی نمی تونم نبینمت ؟؟؟؟

می گی پس چرا نمی میری ؟؟؟؟

آخه هر وقت فکر می کنم که ممکنه یه روز برگردی تمام تنم می لرزه و قلبم بهم می گه بی معرفت می خوای امید و آرزویه دوباره داشتن سیامکم رو از بگیری ؟اگه بعد از مردنت برگشت چی ؟ توی گور چه بلایی سرت میاد ؟

هر وقتم که دلم نمی تونه راضیم کنه بازم تو میای روبه روم می شینی و با اخم نگام می کنی می گی : مگه بهت نگفتم اگه یه باره دیگه حرف از خود کشی بزنی  دیگه دوستت ندارم ؟؟

آره گفتی خوب یادمه اون شب برایه اولین بار به صورت غیره مستقیم بهم گفتی که دوستت دارم ...

آخ عجب شبی بود تک تکه لحظه هایی رو که با تو بودم رو می پرستم هنوزم برام شیرینه انقدر شیرین که اگه هر کدومشون رو روزی هزار بار برایه خودم مرور کنم بازم سیر نمی شم.

چرا سر راهه من قرار گرفتی ؟ چرا ماله من نشدی ؟

به جونه خودت که هیچ قسمی بالاتر از اون نیومده تنهایه تنهام و هیچ کس رو نمی تونم جایه تو بذارم

 

قسم به عشقمون قسم

 برایه تو دلواپسم

 قرار نبود این جوری شه

 یهو بشی همه کسم

راستی چی شد چه جوری شد

 این جوری عاشقت شدم

شاید بگم تقصیره توست

 تا کم شه از جرمه خودم

 

راستی چی شد چه جوی شد

اینجوری عاشقت شدم ؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:58  توسط فرنوش | 

این آخرین مطلبیه که تو وبلاگم می نویسم.

فقط اومدم که ازتون خداحافظی کنم.

خیلی دل کندن از اینجا برام سخته چون تنها جایی که تمام غم و غصه هام رو توش می نویسم.تنها این نیست دیگه شبها هم برای سیامک نامه نمی نویسم.

من همه ی تلاشم رو کردم که به تنها عشقم برسم اما عشقم برایه من حتی یک قدم هم بر نداشت.من پیش وجدان و دلم شرمنده نیستم چون از کاری دریغ نکردم.دلیلش تنها یک چیز بود که یا صاحب دلم رو داشته باشم یا دلم رو ازش پس بگیرم.اما بازم نشد چون دلم بد جوری سیامک رو چسبیده.پس باید بذارم گذشت زمان همه چیز رو درست کنه.نمی تونین باور کنین که آدم چه حالی می شه وقتی که همه جا عشقش رو می بینه.وقتی جلویه آینه می شینم که موهام رو شونه کنم توی آینه می بینمش که داره بهم لبخند می زنه.وقتی که دارم راه می رم دستم رو می گیره و کنارم شونه به شونه راه میاد.هیچ غذایی بدون سیامک از گلوم پایین نمی ره.تا نیاد کنارم نشینه نمی تونم غذا بخورم.

اون موقع ها گوشیم رو می ذاشتم زیر بالشم تا وقتی که سیامک بهم زنگ می زنه یا sms می ده سریع متوجه بشم.بیشتره صبح ها رو با بوسه هاش بیدارم می کرد.sms می داد:

جوجو بیداری؟بوس

می تونین باور کنین که هر روز صبح یکی لبایه قشنگش رو می ذاره رو گونه هام و بیدارم می کنه؟

یه بار که با هم دعوامون شد و من گریه کردم بهم گفت :  آخی جیجله من داره گریه می کنه؟تو رو خدا گریه نکن.

هر وقت که گریه می کنم وقتی که این حرفش یادم میاد گریه هام اوج می گیره چون با خودم می گم که دیگه جیجلش نیستم.

اما همون لحظه دستایه مهربونش رو روی گونه هام می کشه و اشکام رو پاک می کنه و می گه خواهش می کنم گریه نکن باشه؟من همین جام

هر وقت که می خندم یاد اون شبی می افتم که بهم گفت : من عاشقه خنده هاتم مخصوصا وقتی ریسه می ری.

می تونین باور کنین که هر وقت دلم می گیره سرم رو رو پاهاش می ذارم تا نوازشم کنه تا آروم بگیرم؟

من با سیامک زندگی می کنم می گم می خندم گریه می کنم راه می رم غذا می خورم نفس می کشم.

اگه سیامک یه روز تو نفسهام نباشه یا اسمش رو لبام نباشه می میرم.

اما به خدا اشکه چشمام خشک شده انقدر که برای نبودش گریه کردم.

من سیامک انقدر عاشق هم بودیم که همه بهمون حسودی می کردن.آخرشم کاره خودشون رو کردن  و چشممون زدن.عشقه سیامک مثله عشقه من اونقدر استوار نبود.

عشقه من به قدری محکمه که هیچ کس نمی تونه اون رو راحت ازم بگیره حتی خوده سیامک.

 

 

 

این رو برایه تو می نویسم سیامک : تو می خوای این دفعه تو صحنه ی زندگی نقشه آدمایه بد رو بازی کنی.می خوای نقشه منفی باشی تا باز من بالا برم آره؟

عزیزم تو هر نقشی بازی کنی بازم دوستت دارم از تهه تهه قلبم.پس خودت رو به زحمت ننداز من عاشقه دیالوگات نشدم من عاشقه قلبت شدم عاشقه روحت شدم این همون چیزاییه که همیشه بهت می گقتم یادته؟

فقط یه فرقی با گذشته کرده اینکه من دیگه منتظرت نیستم پرونده ی اولین و آخرین عشقم رو باید تویه حسرته دلم بایگانی کنم. تو دیگه بر نمی گردی خوب می دونم. امیدی هم ندارم. اما بدون اگه برگردی هم چیزی مثله گذشته نمی شه. بین من و تو خیلی چیزا عوض شده. من فقط سیامک خودم رو می خوام نه تو که الان برام غریبه شدی. من هنوزم برایه خوشبختیه تو دعا می کنم. تا می تونی خوشبخت شو بی وفایه من. مواظب خودت باش از دورترین نقطه به قلبت

می بوسمت مثله همیشه بوس بوس بوس

 

 

 

دلم برایه همتون تنگ می شه.اما من میام بهتون سر می زنم اگه برام نظری بذارین خوشحال می شم در اولین فرصت هم جواب می دم.

همتون رو دوست دارم از صمیم قلب.

 

 

 

تو بودی یا نسیم خوش عطری که وزیدن گرفت

تو بودی یااین رنگهای زیبا بودن که همه جادیده می شدن

تو بودی یا اون گذرگاهه نورانی بود

تو بودی یا اون آوازی بود که در هوا به آرامی زمزمه می شد

اون تو بودی که من یافتم یا سرنوشت من بود

اون تو بودی یا معجزه ای در فضا بود

فقط برایه یک لحظه کاروانه رویاها ایستاد

و بعد تو راهه خودت رو رفتی و من راهه خودم رو

فقط برایه یک لحظه داستانه عشقه من طول کشید

و بعد تو راهه خودت رو رفتی و من راهه خودم رو

اون تو بودی یا پرتویی از نور بود

اون تو بودی یا غنچه ای که شکوفا شد

اون تو بودی یا بارانی از رویاها بود

اون تو بودی یا ابر خوشی ها که مرا در بر گرفت

اون تو بودی یا گلی که شکفت

اون تو بودی یا من با دنیایه زیبایه جدیدی روبه رو شدم

فقط برایه یک لحظه کاروانه رویاها ایستاد

و بعد تو راهه خودت رو رفتی و من راهه خودم رو...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:5  توسط فرنوش | 

چند وقته پیش زنگ زدم بهت تا یه سری حرفا رو بهت بگم اگه تا الان چیزی دربارش ننوشتم برایه این بود که می خواستم بهترین کلمه ها رو تو این نوشته ام به کار ببرم پس این نوشته ام رو با یه سوال شروع می کنم

تا حالا شده به انتخابه چیزی یا کسی شک کنی یا دودل باشی؟مثله انتخابه یه لباس یا یه کفش یا حتی یه دوست؟؟؟؟

اگه ناراحت نمی شی باید بگم که من به تو شک کردم به احساسی که بهت دارم به حرفایه زمانه دوستیمون که هیچ شباهتی به حرفایه روزه آخرت نداشت

اما بعد از رفتنت فهمیدم که نمی تونم به احساسه قشنگ و داغی که نسبت بهت دارم شک کنم و روزی که باهات حرف زدم با اینکه روزه آخری بود که نازنین ترین صدایه دنیا رو می شنوم و باید تک تکه حرفات رو به خاطر می سپردم اما بدون که با همه ی غصه ها اون روز قشنگترین روزه عمرم بود چون اون روز فهمیدم که حتی صدمه ثانیه ای در انتخابت اشتباه نکردم.

اون روز با اینکه داشتم از گریه خفه می شدم اما سعی کردم مثله اون موقع ها بگم و بخندم تا تو فکر نکنی که می خوام حسه ترحمت رو تحریک کنم اگرم این فکر رو کردی من واقعا نمی خواستم این کار رو بکنم.

من قبل از اینکه باهات حرف بزنم همش فکر می کردم که تو همین روزا برمی گردی پیشم حتی تویه چند تا از نامه هام نوشته بودم که : انقدر احساسه نزدیکی بهت دارم که همش منتظرم که تو در رو باز کنی و من رو در آغوش بگیری. من تا این حد منتظره برگشتت بودم اما با حرف های اون روز فهمیدم که تو هیچ وقت از راهی که رفتی برنمی گردی.آره امیدم رو نا امید کردی اما می ارزید به اینکه مطمئن شدم که تو هنوزم همون بهترین پسره دنیایی که من در حده پرستش دوسش دارم و عاشقشم.

با اینکه اون روز روزه سختی بود اما من هر وقت یاد صدایه مهربونت می افتم که چه جوری داشت من رو دل داری می داد دلم می لرزه دلم می خواد که هیچ وقت حرفایه اون روزت رو فراموش نکنم تا همیشه یادم بمونه که تو انتخاب عشقم اشتباه نکردم.

وقتی یاد اون روز می افتم احساسه غرور می کنم انگار نه انگار که تو اون روزم دلم رو شکستی اما مدلش طوره دیگه ای بود.

سیامکه اون روز خیلی فرق داشت با سیامکه روزه آخر که دلم رو طوری شکست که تا الانشم نتونستم بلند شم.

به نظره خیلی ها من یه آدم ضعیفم که نمی تونم تو رو فراموش کنم اما اونا نمی دونن که عشق تو من رو قوی کرده به من نیرو داده که من تونستم رفتنت و نبودت رو تحمل کنم و تا هرجا که لازم باشه منتظرت می مونم.

می دونی خوده خدا گفته که بعد از آفرینش آدم از روحه خودش به انسان دمید تا اون جون بگیره . پس یعنی هر کدوم از ما یه تیکه ی کوچیک از خدا هستیم هر کسی می تونه با نظری که در مورده خداش داره اون رو تو زمین پیدا کنه می دونی خدایه من شبیه تو...؟

نمی دونم چرا ولی وقتی برایه اولین بار دیدمت فهمیدم تو همونی هستی که هیچ وقت از دلم بیرون نمی ری.

من همیشه و همه جا وقتی ازت حرف می زنم احساسه خوبی دارم هیچ وقت از دستت عصبانی نیستم هیچ کینه ای ازت ندارم یا اگه داشتم همون روز از تهه دل بخشیدمت . تو همیشه و هر زمان به چشم من بهترین پسر دنیا بودی و هستی پس بذار منم عاشقترین و با وفاترین دختر دنیا باشم که تا دم مرگ خدایه خودش رو فراموش نمی کنه.

من حاجت هام رو راز و نیازام رو همه رو از خدا می خوام اما هر وقت بخوام خدام رو ببینم اون رو تو صورت تو پیدا می کنم.

 

                        تقدیم به بهترین پسره دنیا : سیامک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:9  توسط فرنوش | 

تو زمانی که با سیامک بودم خیلی به فال حافظ اعتقاد داشتم شایدم اعتقادم فقط واسه این بود که هر وقت فال می گرفتم خوب در میومد مثلا یکی از فالهایی که اون موقع گرفتم این بود که

ای صاحب فال اگر نیت پیوند داری بکن که خوبه دل به چیزه نیکویی بسته ای و امید بدان داری و فکر می کنی آیا می شود یا نه غم به دل راه مده و اگر چیزی از دستت رفته باز آید در عبادت خدا کاهلی نکن تا به مراد دل برسی...

معنیش خوبه مگه نه؟

همه ی عالم و آدم می دونستن که مراد دله من چیه و کیو می خوام واسه کی می میرم . پس چرا به مراد دلم نرسیدم؟ تازه بهتر که نشد هیچ بدترم شد.

بعد از این که سیامک رفت دیگه به فال اعتقاد نداشتم می گفتم اینا همش یه مشت خرافاته که اونا رو می نویسن تا دله یکی رو الکی خوش کنن.

اما یه شب شوهر خالم برام فال گرفت ( خدایه فاله حافظه خودش فالو معنی می کنه و همیشه راست از آب در میاد ) تو مدتی که داشت شعرو می خوند تا برام معنی کنه تو دلم داشتم می گفتم : من که اعتقاد ندارم الان دوباره می گه که به خدا توکل کن صدقه بده و از این حرفا اما تا شروع کرد به معنی کردن کپ کردم معنیشو درست یادم نیست اما یه چیزی تو همین مایه ها بود :

ای صاحبه فال درسته که تو به ما اعتقاد نداری و ما تو دل تو جا نداریم اما ما تورو گوشه ی دل و ذهنه خودمون داریم

یعنی دیگه دهنم بسته شد همش با خودم می گفتم که حافظ موچمو گرفت. به شوخی به شوهر خالم می گفتم شفاعت ما رو پیشه حافظ بکن یه وقت قهر نکنه.

اما دیگه فال نگرفتم تا همین چند روزه پیش که این اومد

 

در گذشته چیزی ( کسی ) را از دست دادی که خیاله آن هرگز از سرت بیرون نشده و پیوسته حسرته گذشته رو می خوری ولی وقته آن رسیده که از خوابه غفلت برخیزی زیرا یک باره دیگه شانس به تو روی آورده پس فرصت را از دست مده و نگذار زندگیت تباه بشه...

تو پرانتز باید بگم که چند شبه پیش دوباره به سیامکم sms دادم فکر می کردم تا متوجه شه منم بگه عجب رویی داری دختر من وقتی گفتم نمی خوامت یعنی نمی خوامت دیگه. اما گفت فردا صبح میای ببینمت ؟

نمی دونم چرا تا صبح گریه کردم نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت فقط داشتم دیوونه می شدم همش از خودم می پرسیدم منظورش چیه ؟ برایه چی می خواد منو ببینه...؟

اون روز وقتی اون فالو تو دستام داشتم تازه اون موقع بود که یه نوره امیدی تو قلبم روشن شد به برگشتش امیدوار شدم اما

همین امیدایه بی هودس که منو بدبخت کرد می دونم که نباید دیگه امیدی داشته باشم چون اگه کسی می خواست بمونه نمی رفت.فقط می مونه چندتا ای کاش که ای کاش نمی رفت

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 17:37  توسط فرنوش | 

سیامک دلم خیلی برات تنگ شده دلم برای لحن حرف زدنت برای صدای خندهات برای دستای مهربونت برای چشمای سیاهت تنگ شده

این روزا از همیشه دورتری انقدر ازم دوری که فقط یه سایه ازت دیده می شه و نمی تونم جزئیات قشنگه صورتت رو ببینم نمی تونم صدایه داغ نفسهاتو بشنوم    نمی تونم حتی دستات رو بگیرم

آه خدایه من تنهایه تنهام رفتنت ضربه ی سخت و محکمی برام بودهمه چیزم تو بودی عشقم عمرم نفسم امیدم و همه ی تارو پودم چشمام به امید دیدنت باز می شود و شبها به امید اومدنت تو رویاهام بود که می خوابیدم.هرلحظه که با تو بودم می تونستم نفس بکشم می تونستم زندگی کنم.از بین این همه صدا فقط صدایه رویایی تو بود که قلبم رو به حرکت وا می داشت فقط دستای تو بود که موقعی که گرفتمشون خونم به جریان افتاد من احساساتی رو با تو داشتم که تا الان با هیچ کس حتی برای یک ثانیه هم تجربه نکردم پس چه طوری می تونم تورو و اون همه احساس قشنگ رو فراموش کنم؟!!

هنوزم که هنوزه قلبم جایه تو و هنوزم کسی رو توش جا ندادم آخه اصلا قلبم دسته من نیست که بخوام کسی رو توش بذارم من هنوز قلبم رو از تو پس نگرفتم...

تو همه ی دنیایه من عشق من و زندگیه من بودی و هستی به نظرت می شه جایه به این بزرگی به راحتی پر بشه؟

تو تنها دلیله زندگیم هستی تنها کسی که من اندازه ی خدا دوسش دارم ای کاش تو به اندازه ی کوچکترین فرد توی زندگیت منو دوست داشتی

قربونت : جیرجیرکه بچه پرروو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 16:30  توسط فرنوش | 

اینم یکی دیگه ازشعرامه که تقدیمش می کنم به کسی که برایه اون زندگی می کنم.تقدیم به کسی که هیچ وقت از دلم بیرون نمی ره تنها عشقم سیامک...

                                    

                                قصه ی گل و تگرگ

دیرین زمانیست که برایت نگریسته ام

                                               چون بسته است چشمان سرخ وخیسم

دلم خیلی گرفته است برای باد و نور      

                                                خاطراتت رهایم نمی کند حتی توی گور

انتظارت را کشیدم تا وقت مرگ

                                                 نیامدی این است قصه ی گل و تگرگ

گل نوپای عشقم راتوازریشه چراکندی؟

                                           دلی که عاشقت بود روچرا ازسینه برکندی؟

با کفن خاطرات رفته به زیر گورم

                                                ببین با عطر نفسات چه گرم وآرومم

خفته ام به زیر خاک با یاد چشمانت

                                          کسی که عاشقت بود شده است خاک درگاهت

تا وقت قیامت که با یاد تو برخیزم

                                             دلم در آتش است تا بازگل روی تو را بینم 

اگر روزی بر سر خانه سیاهم آمدی

                                           یا که روزی به یاد عاشق زیر خاکت افتادی

بدان عاشق تو انتظارت را کشید تا وقت مرگ

                                          نیامدی این است قصه ی گل و تگرگ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:55  توسط فرنوش | 

امروز تولد تو

دیدی فراموش نکردم؟

چطور می تونم فراموش کنم؟

اگه مال من بودی اگه پیشم بودی تموم دنیا رو با ستاره به خاطر تولدت آذین می بستم و ماه رو از آسمون می آوردم و به تو هدیه می دادم...

اما چه می شه کرد تو دیگه نیستی نیستی که ببینی اشکام دیگه نمی تونن نریزن بمونن بسازن نمیرن   نیستی که ببینی اشکام دیگه نمی تونن نریزن بمونن بسازن نمیرن...

امروز قشنگترین روز دنیاست این رو قبلا هم بهت گفته بودم یادته؟

یادته بهت می گفتم تو فقط یه دونه ای؟ یادته بهت می گفتم...

این ها رو یادته؟

امیدوارم همون طور که من تموم حرفای تو رو یادمه تو هم به یاد بیاری که من چه جوری احساسات پر شورم رو به پات ریختم و تو حتی یه بار هم خم نشدی تا از این دنیای عشق یه ذره برداری...

تو با رفتنت داغ بزرگی رو رو دلم گذاشتی که تا عمر دارم یادم نمی ره داغت رو دلم هیچ وقت خنک نمی شه ...

اما امروز روز گله نیست امروز رو باید جشن گرفت

از دوره دوره دور می بوسمت و بهت می گم عشق من تولدت مبارکه مبارکه مبارک امیدوارم بهار زندگیت هیچ وقت پاییزی نشه

بوس بوس بوس (( مثل همیشه 3تا بوس ))

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 17:11  توسط فرنوش | 

این شعر رو برای تو گفتم.

تویی که الان خیلی ازم دوری تویی که هرچی دورتر می شی نمی دونم چرا عزیزتر می شی و نمی دونم چرا هرچی بیشتر ازم فاصله می گیری به جای اینکه دلم ازت جدا بشه بیشتر خودش رو به تو می چسبونه و نمی تونم ازت دل بکنم.

این شعر دقیقا مصداق حالات و حرف های من به تو بود که تو این جور با بی رحمی من رو نخواستی و من هنوزم تا سر حد مرگ می خوامت.نمی دونم که چرا هر چی بدیهات روز به روز بیشتر می شه و من از اطراف می شنوم بازم چشمام رو می بندم و می گم : (نه همه ی اینا دروغه) شاید چون عشق کوره و من نمی تونم بدیهای تو رو ببینم.

 

 

 

جانانه جانانم

 

به تو گفتم بگو برکن تصویرم بر آن کوه                    

به من گفتی که شیرینم ولی فرهاد من کو؟

به تو گفتم که فرهادم بگو جانانه جانانم                      

به من گفتی که فرهادی ؟ پس آن تیر وتبرکو؟

به تو گفتم که خواهم رفت روزی در بیابان                

به من گفتی سخن سهل است ولی مجنون من کو؟

به تو گفتم که مجنونم بگو لیلی عزیزمن                   

به من گفتی که مجنونی ؟ پس آن جام و سبو کو؟

به تو گفتم که پایان شب تار کی بود آخر؟                   

به من گفتی که پایان است شب تار و سیه کو ؟

به تو گفتم که چشمانت مه و خورشید من باشد              

به من گفتی که چشمان از برایت آسمانت کو ؟

به تو گفتم که عشق تو بود بحر و سماء من                 

به من گفتی فقط چشم است بگو بحر وسپهرت کو؟

         
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 16:44  توسط فرنوش | 

نمی دونم داستان این دل دیوونه چیه که گاهی پر از عشق نسبت به تو می شه و گاهی پر از نفرت

گاهی پر از حسه انتقام می شه و گاهی پر از فداکاری و دل سوزی به تو که مبادا توی این دنیا به این بزرگی کسی دور از چشمای همیشه نگران من تو رو برنجونه تو کسی رو مثل من نداشته باشی که دردا و غم غصه هاتو بهش بگی البته کسی چه می دونه شاید با گذشت 6 ماه حتما یه چشم نگرانه دیگه پیدا کرده باشی کسی چه می دونه...

اما این رو بدون که هیچ کس مثل من قدر تو رو نمی دونه هیچ کس نمی تونه مثل من راز چشمای تو رو پیدا کنه

من راز دل تو رو از توی چشمات و زنگ صدات می فهمیدم اما دلم می خواد بدونم کسی رو جاگزین من کردی؟ به من فکر می کنی؟ وقت هایی که کسی نیست پای درد و دلت بشینه چی ؟اون موقع حتما باید یادم بیوفتی

خیلی وقته که یواشکی بهت زنگ نزدم تا فقط صداتو بشنم می خوام ...

آخ چی دارم می گم من که نمی تونم فراموشت کنم

احساس می کنم که خدا دوسم نداره احساس می کنم که اصلا به من توجهی نداره اصلا صدامو نمی شنوه

بعضی وقت ها به خودم می گم که شاید چون شبها توی تاریکی اتاقم مجبورم که بی صدا گریه کنم خدا نه گریه هامو می بینه نه صدای خورد شدن قلبم رو می شنوه اما بعد با خودم می گم نه همیشه می گن که خدا همه جا با ماست ناظر به همه ی کارای ماست پس چرا فقط برای یه بار صدامو نمی شنوه؟خب حتما دوسم نداره دیگه و اصلا براش مهم نیست که من تو خلوت خودم چی داره به سرم میاد

هر چی پشت سرم رو نگاه می کنم می بینم که برای خدا بنده ی بدی نبودم البته شایدم فقط احساس می کنم و حقیقت نداشته باشه اما نمی دونم...

هر وقت از کسی می پرسم که چرا سیامک من رو تنها گذاشت و پای حرفایی که بهم زده بود نموند همه بهم می گن اون لیاقت تورو نداشت یا حتما حکمتی بوده یا شاید تو و سیامک با هم خوشبخت نمی شدین...

اما من مشکلم اینجاست که اگه من و سیامک با هم خوشبخت نمی شدیم اگه حکمت و مصلحت نبود که با هم باشیم پس چرا خدا من رو با سیامک آشنا کرد؟ چرا انقدر رابطه ی ما با هم صمیمی شد انقدر گرم شد که حالا انقدر باید عذاب بکشم تا فراموش کنم که این یه کاره بی هودس اگه بخوام تو این راه تلاش کنم چون من با هرنفسی به یادشم

بعضی از دوستام بهم می گن که عشق وجود نداره اگه وجود نداره پس این آتیشی که من توشم و دارم می سوزم پس چیه؟

عشق همون دوست داشتن زیاده دلم می خواد ازشون بپرسم که شماها کسی رو تو زندگیتون دوست ندارین؟پدرتون یا مادرتون یا...

همش به خدا می گم که چی کار کردم که باید عذاب  بکشم

اما بعضی ها بهم می گن شایدم آدم خوبی شدی و چون اون لیاقتت رو نداشته خدا اون رو ازت گرفته اما اگه داستان اینه دلم می خواد دوباره بد بشم تا اون رو داشته باشم

اما وقتی فکر می کنم می بینم که دیگه دلم نمی خواد برگرده چون من یه روزی بهش ایمان داشتم و مثل یه بت می پرستیدمش اما حالا دیگه هیچ اعتمادی بهش ندارم هیچ اعتمادی

اون از نظر من یه آدم دروغگو که دیگه حتی به کوچکترین حرفش هم اعتمادی نیست پس من دیگه نمی تونم که اون رو تو دل شکستم جا بدم هر چند که هنوز تو دلمه اما اگه من می گم که دوسش دارم منظور سیامک حالا نیست که برام اصلا آشنا نیست منظورم سیامک گذشتس که من عاشقونه دوسش داشتم و دارم. من با خاطرات سیامک زندگی می کنم خاطراتی که در هر نفس با منه بعضی وقتها با خودم می گم که ای کاش برگردم به دورانی که با سیامک قهر بودم حتی در این شرایط هم این فکر و این خیال برام عزیزو دوست داشتنیه اما چه فایده

گاهی به خودم می گم که باید وسایلی رو که من رو یاد اون می ندازه رو از بین ببرم اما تا این تصمیم رو می گیرم سر وسایلم می رم اشک تو چشمام جمع می شه نمی تونم که این کار رو بکنم

من تو دو راهی عشق و نفرت موندم

من تو دو راهی خشم و انتقام و گذشت موندم

من اگه حرفام رو می نویسم می خوام که با شما دردودل کنم این کار آرومم می کنه دلم می خواد شما دوستای عزیزم کمکم کنید تا این حسی رو که تو دلم دارم و بکشم تا بعد از این 6 ماه یه بار زندگی کنم فقط همین این خواسته ی بزرگیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 3:10  توسط فرنوش | 

خودت می دونی می دونم دلیل رفتنت چی بود

اما می تونستی نری چرا می گی قسمت نبود

اگه قسمت نبو چرا تو موندی؟ خدا چرا ما رو بهم رسوندی

اگه می دونستی می ری چرا روزها رو تا اینجا کشوندی

اگه می دونستی می ری چرا روزها رو تا اینجا کشوندی

کی بودم و چی شدم به خاطر تو ولی پشت دلم رو خالی کردی

حالا اسمت می آد گریه ام می گیره نمی دونی که با دلم چه کردی

اگه در حق تو خوبی نکردم بدون که خالی بود دستای سردم

ولی من در عوض هرچی که بودم با احساسات تو بازی نکردم

ولی من در عوض هرچی که بودم با احساسات تو بازی نکردم

اگرچه می دونم دوستم نداری به هر در می زنم تنهام نذاری

اگه پای کسی هم در میونه بذار اسمت اقلا روم بمونه

اگه پای کسی هم در میونه بذار اسمت اقلا روم بمونه

دم آخر بذار دست توی دستام بذار بهت بگم دردام چی بوده

فقط لطفی کن و حرفم رو گوش کن شاید دیگه نگی قسمت نبوده

اگه تصمیم رفتن رو گرفتی ببخش اگه پشیمونت نکردم

آره من واسه تو کم بودم اما با احساسات تو بازی نکردم

 با احساسات تو...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 16:47  توسط فرنوش | 

...تیک تاک تیک تاک تیک تاک

گوش کن!چه می شنوی؟

تیک تاک -

این صدای چیست؟

صدای عقربه ی ثانیه شمار ساعت -

!!!فقط همین؟

اما از نظر من فقط تیک تاک ساعت نیست اینها شمردن ثانیه ها و دقیقه ها و ساعت ها و روز ها و ماههای تنهایی من است که بی تو سر شد این صدای بی هوده گذشتن عمر من است که بی تو گذشت دقیقتر گوش کن چه می شنوی؟

 پسرک در مقابل او نشست با چشمانی کنجکاو به لبهای دختر چشم) (دوخت و بی صبرانه منتظر بود تا معنی حرفهای او را بفهمد

با دقت بیشتری گوش کن ! صدای گریه هایم را می شنوی؟صدای نفسهایی که گاه به انتها می رسید دوباره با یاد تو و به امید بازگشتنت جون می گرفت را می شنوی؟

به لبه ی پنجره نگاه کن جای انگشتان منتظر مرا می بینی که هر روز در کنار آن می ایستادم تا بازگشتنت را نظاره گر باشم درست همان جایی ...که شاهد رفتنت بودم و جویبار چشمانم روان بود

آه...تو چه می دانی از شبهایی که تا سحر گاه اسم تو را زیر لب می بردم

تو چه می دانی که چه عمری را در کنار پنجره ایستادم شاهد باریدن باران و ریختن تن پوش طلایی درختان بودم باریدن برف را دیدم و جای پای ...کنجشکانی که که برای پیدا کردن دانه زیر برفها را می گردند

...تا آخرین لحظه ی تحویل سال در کنار پنجره بودم و برایت نامه نوشتم

...آه... خدای من باز هم قطره های اشکم روی نامه های بی جوابم چکید

درختان سبز شدن شکوفه ها باز شدن عطر گلها همه جا را عطر آگین ...کردقناری ها مستانه آواز خواندند

در تمام این روز ها تو کجا بودی؟چه می کردی؟آیا از دریاچه ی خون من خبر داشتی؟

هر قاصدکی را که می یافتم همچون کودکان مشتاق کنجکاوانه به ...دنبالش می دویدم و از او خبری از جانب تو می خواستم اما هیچ نیافتم

تو رفته بودی.به کجا؟خدا می داند اما من یک دل داشتم به بزرگی دریا و به ظریفی شیشه که فقط تو را می خواست من سر تا پا خاطرات تو بودم من آینه ی تو هستم ببین مرا که چگونه به برگشتنت ایمان داشتم! چگونه روز و شب در انتظار تو سوختم! و حال چگونه در کنار منی بی ...آنکه از دلم خبر داشته باشی که از ذوق داشتنت در آتش است

ولی نمی داند که تو باز خواهی رفت و دوباره من می مانم با باران و تن پوش طلایی که روی زمین ریخته وبرف و گنجشکانی که دانه از زیر برف بیرون می آورند و درختانی که سبز می شوند شکوفه ای که باز می شود عطرهایی که فضا را پر می کنند و قناری هایی که مستانه آواز می خوانند قاصدکی که در آغوش باد از میان انگشتان من فرار می کند و در مسیر نگاه منتظر من محو می شود و سکوتی را که صدایی می شکند ...تیک تاک تیک تاک تیک تاک

                                 ...جیرجیرکه تنها

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:19  توسط فرنوش | 

وقتی برای اولین بار دیدمش صادقانه بگم عاشقش نشدم اما با همون نگاهه اول تو دلم پا گذاشت نمی خواستم بهش فکر نکنم اما نمی شد.همش جلوی چشام بود مدام صداش تو گوشم می چرخید اما خودمونیم منم بدم نمی امد که بهش فکر کنم

وقتی که برای اولین بار دستش رو گرفتم احساس کردم که یه خون داغ از سره انگشتام وارد قلبم شد و قلبم رو گرم کرد و تا حالا من رو عاشق نگه داشت

صداش مثله لالایی بود وقتی که باهام حرف می زد چشمام سنگین می شد به طوری که نمی تونستم چشمام رو باز نگه دارم بیشتر اوقات چشمام رو می بستم و تو خیالم اون رو تصور می کردم که داره با اون چشمای سیاهش من رو نگاه می کنه

هیچ وقت نتونستم برای مدت طولانی به چشماش نگاه کنم آخه چشماش آدم رو می گرفت فقط وقتی که به عکسش نگاه می کردم می تونستم که به چشمای جادووییش نگاه کنم

اگه شبی عکسش رو بغل نمی کردم و باهاش حرف نمی زدم خوابم نمی برد.

دیشب خوابش رو دیدم البته من خوابش رو زیاد می بینم اما بیشتر اوقات یا خیلی کمه یا واضح نیست اما دیشب یه خواب عذاب آور دیدم خواب اون روزی رو دیدم که می خواستم واسه همیشه از دست بدمش اما فرقش این بود که اون روز همه چی رواس ام اسی بهم گفت اما تو خوابم جلوی چشمام بهم گفت و مثل اون روز با ناراحتی بهم نمی گفت داشت می خندید همین جوری که به گریه هام می خندید با بی خیالی بهم می گفت همه چی تمومه

روز آخر بهش گفتم : یه روز بزرگترین آرزوم تو بودی اما حالا بزرگترین آرزوم مرگه

مثل همیشه که بدش می اومد که من درباره ی مرگ حرف بزنم بهم گفت : فرنوش تو رو خدا این حرف رو نزن تو هنوز خیلی جوونی

بی اختیار یاد اون آهنگ رضا صادقی افتادم که می گه 

برام دعا کن عشقه من همین روزا بمیرم

آخه دارم از رفتنت بد جوری گر می گیرم

برام دعا کن این نفس تموم شه تا سپیده

کسی نفهمه عاشقت چی تا سحر کشیده

این آخرین باره عزیز دستامو محکمتر بگیر

آخه تو که داری می ری به من نگو بمون نمیر

تو می ری و یه باغ سبز درش به روت بازه هنوز

من باغ سوختم عزیزم باشه برو با من نسوز

آره جوون بودم اما اون نفهمید پیر عشقش کیه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:19  توسط فرنوش | 

تا حالا شده احساس بی ارزشی کنی؟تا حالا شده از خودت متنفر بشی تا حدی که حتی جلوی آینه هم نری؟تا حالا شده دلت بخواد جای یکی دیگه باشی؟یا اینکه انقدر از خودت بی زار شی که حتی خودت رو هم فراموش کنی؟...

من وقتی سیامک رفت انقدر احساسه بی ارزشی می کردم که برای هیچ کس قابل وصف نیست.انقدر از خودم بدم میومد انقدر از خودم متنفر شده بودم که وقتی یکی صدام می زد:فرنوش...دلم می خواست که بمیرم دلم می خواست یه روز بیاد که هیچ کس صدام نکنه.به مدت 1ماه خودم رو از آینه مخفی کردم.شبهارو تا صبح گریه می کردم و زیر لب سیامک رو صدا می کردم و می گفتم ای کاش حد اقل بودی و می دیدی که چه بلایی سرم آوردی.

تا 2هفته با خودم که سهله با خدا هم قهر بودم اصلا صداش نمی کردم نمازهم نمی خوندم.بعد از 2هفته که می خواستم نماز بخونم وقتی قامت بستم بغضم ترکید و تمام نماز رو با گریه خوندم انقدر گریه کردم که گوشه های چادرم و جا نمازم خیسه خیس شد.

وقتی که تو خیابون راه می رفتم بی اختیار به یاد روزای قشنگی که با سیامک بودم گریه می کردم اصلا هم برام مهم نبود که آدمایی که از کنارم رد می شن چی دربارم فکر می کنن.

وقتی که سیامک اومد تو زندگیم به زندگیم هدف داد امید داد من رو عاشق خودم کرد اما حالا بی هدفم بی امیدم هیچی توی زندگیم ندارم که به خاطرش زنده باشم و بجنگم.

چه شبهایی تا صبح آرزو کردم که سیامک بهم بگه که دوست داره با من زندگی کنه و من شریک زندگیش باشم شبی که بهم گفت: دلم می خواد وقتی از سر کار خسته میام خونه تو دیوونه خونه باشی و به من غذا و استراحت بدی...

چند شب از خوشحالی خوابم نبرد انقدر زندگی واسم قشنگ و رویایی شده بود که نمی تونم حالم رو واستون بگم

اما ای کاش می دونستم همه ی اینا دوروغه دوروغهای قشنگ که من چند روز باهاشون خوش باشم...

اما بعضی موقعها دلم می خواد برگردم به اون روزا که سیامک با اون دروغهای قشنگ و شیرینش به زندگیم جون می داد ...

دلم براش خیلی تنگ شده خیلی...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:14  توسط فرنوش | 

دل من از سینه رفتی؟

به کجا پی کی رفتی؟

نمی دونی که دروغه؟

همه عشقها تو کتابه

نمی شه یه آدم عاشق

همه اینها یه سرابه

همه عشقهای تو کتابا

واسه اینه از سر ما

ببرن فکروخیال رو

همه عشقهای محال رو

آخر قصه ها خوش نیست

تو دل آدم ها خدا نیست

خدا سر زبون اونهاست

دلشون به خدا وصل نیست

می شکنن و می رن آسون

اون آدم های به ظاهر مهربون

دلم از سینه نرو تو

به خدا همش دروغه

همه عشقهای تو ویترین

یه مصیبت یه سرابه...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:50  توسط فرنوش | 

بدترین حالت یه  آدم اینه که بدونه سر کار بوده.

یکی اونو ساده گیر آورده تا بهش بخنده.اونو یه نردبون فرض کرده تا ازش بالا بره.اونو یه عروسک خیمه شب بازی فرض کرده تا موقعی که حوصلش سر می ره باهاش بازی کنه...

اگه من دلیل خنده هات بودم خوشحالم.اگه نردبونت بودم تا ازم بالا بری خوشحالم.اگه عروسکت بودم تا باهام بازی کنی خوشحالم.مگه یه عاشق از خدا چه چیزی می خواد به جز خوشحالی عشقش؟!

اینا اشکهای شوقه نه غم.ای کاش نامه هامو می خوندی ای کاش اشکهامو می دیدی تا شاید دلت به رحم بیاد باور کن خوشحالم.خیلی خوشحالم که به دردت خوردم همین که بعضی اوقات باعثه لبخندت شدم یه دنیا خوشحالم.

هیچ کس برای من جای تو نیست هیچ کس شکل و شبیه تو نیست تو تکی.

اگه سیامک تو دنیا زیاد بود من می تونستم اونارو جایگزین تو کنم اما...

سیامک من خیلی دوستت دارم با همه ی بی وفاییات

همه بهم می گن دیوونه ای.آره دیوونه ام دیوونه ی توام یه دیوونه ای که دیگه نمی خواد عاقل شه.

من اشکهای شور و غم انگیزه دیوونگی رو دوست دارم شنیدن صدای تو رو از پشت تلفن با شماره غریب رو دوست دارم...

اینا همشون دیوونگی هستن اما من می خوام تا آخر عمرم دیوونه باشم.شاید یه روز بفهمی و برگردی پیشم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 16:40  توسط فرنوش | 

امروز یه جمله ای رو شنیدم که خیلی به نظرم قشنگ بود دلم می خواد این جمله رو فقط به تو بگم.

 

عشق یعنی شناور شدن تو آسمونی که تمام هوای اطرافش نفسهایی باشه که عشقت کشیده باشه.

عشق یعنی اینکه تمام شب رو به عشقت فکر کنی اما صبح اصلا احساس خستگی نکنی...

تو تنها پسری هستی که ضربان قلب من رو در یک لحظه تندتر و کندتر می کنی

من تا قیامت دوستت دارم

                                                                کسی که با هر نفس به یاد توست:جیرجیرک

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:18  توسط فرنوش | 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:19  توسط فرنوش | 

این سیامک منه کسی که یه روز اگه صداش رو نمی شنیدم می مردم و حالا نزدیک ۴ماهه که ندارمش

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 15:50  توسط فرنوش | 

داری می گذری از من داری رد می شی آسون

حرفی برات ندارم بغضم رو کردی پنهون

اشکهام رو در می آری ولی انگار نه انگار

دستام رو بگیر تو دستات برای آخرین بار

یه لحظه چشمات رو ببند شاید من رو یادت بیاد

همون که بهش گفتی یه روز جای تو هیچ کس نمی آد

این شعر عاشقانه نیست یه التماس خوب من

غرور و گریه می کنم نشکن من رو پسم نزن

چند بار باید به چشم تو بشکنم آروم بگیری

بگو چقدر گریه کنم تا دیگه از پیشم نری

بگو چقدر اشک بریزم تا من رو تنها نذاری

دارم به چشمات باج می دم تا تو بگی دوستم داری

اما هنوز دوستت دارم اگه حتی قلبت رو پس بگیری

اگه مثل امروزم بهم بگی نمی خوام تو رو می تونی که بری

هنوزم چشات رو می پرستمو بی تو هر لحظه رو در گیر توام

تو خیالم دستات رو می گیرمو بازم احساس می کنم پیش توام...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 15:46  توسط فرنوش | 

چهار شنبه سوری زنگ زدم به دختر عمش آخه اون دوست صمیمیه منه.

سیامک کنارش بود داشتم باهاش حرف می زدم که صداش اومد نمی دونم به کی داشت می گفت:چوبها رو بیار اینجا آتیش بزن

تمام بدنم شل شد دیگه نتونستم سر پا وایستم حالم از این رو به اون رو شد گوشی رو قطع کردم اما نمی تونستم گریه کنم آخه خونه ی مامان بزرگم بودم.آروم گوشی رو تو دستام نوازش کردم چشمام رو بستم تو خیالم داشتم صورت سیامک رو نوازش می کردم.

نمی دونم چرا اما دلم می خواست باهاش حرف بزنم خیلی با خودم کلنجار رفتم که این کار رو نکنم اما نشد.از یه خط دیگه بهش sms دادم.

نوشتم:امشب رو مواظب خودت باش

نوشت:شما؟

نوشتم:کسی که نگران شماست.( آخ که دلم می خواست داد بزنم که:سیامک من.منم .کسی که نگرانته منم)اما نمی خواستم غرورم بیشتر از این بشکنه.

جواب نداد براش mis  انداختم

نوشت:جانم بفرمایید شما؟

نوشتم کسی که نگران شماست آتیش خطرناکه

نوشت:مثلا کی؟من کسی رو ندارم که نگرانم باشه

نوشتم:آخی بمیرم برات دلم ریش شد

دیگه جواب نداد .وقتی اومدم خونه مثل هر شب براش یه نامه نموشتم.تمام نامه خیس شد البته چیز جدیدی نیست هر شب وقتی نامه هام تموم می شه به خودم میام ومی بینم به پهنای صورت اشک ریختم و متوجه نشدم.اما اون شب خیلی دلم گرفته بود از یه طرف خوشحال بودم که تونستم بعد از 3ماه و2هفته و 2روز باهاش حرف بزنم هم ناراحت بودم که باید به صورت غریبه باهاش حرف می زدم...

چند روز بود که می خواستم یه id دیگه بسازم واون sms که روز اول عید بهم داد رو بهش بدم اما وقت نشد که بسازمش.شب عید با همون خطی که چهار شنبه سوری بهش sms دادم یه بار دیگه sms  دادم.

اون smsi که خودش بهم داده بود رو بهش دادم گفتم الان منو می شناسه و می گه فرنوش من تویی؟اون sms این بود: یه عالمه گلهای یاس و میخک          یه دنیا عشق واشتیاق و پولک

                  یه قلب عاشق و یه حس کوچک        فقط می خواد بهت بگه عید شما جلو جلو مبارک

در کمال ناباوری بهم گفت:خیلی ممنون عید شما هم پیشاپیش مبارک اما من هنوز شما رو نمی شناسم می شه خودتون رو معرفی کنین؟

تمام بدنم یخ کرد با خودم گفتم یعنی فقط من خاطره هامون رو یادمه؟

نوشتم:فقط می خواستم عید رو بهتون تبریک بگم شب خوش

نوشت:اینطوری که نمی شه عزیزم خوب شما خودتون رو معرفی کنین بگین شماره ی من رو از کجا اوردین؟

نوشتم:کسی رو که نمی شناسی عزیزم خطاب نکن.من عزیزه تو نیستم البته می تونستم باشم.بای

نوشت:شما کی هستین که می تونستین عزیزه من باشین؟

نوشتم:مواظب خودت باش سال خوبی داشته باشی.دوستت دارم.Bus Bye

نوشت:نمی خوای خودت رو معرفی کنی؟

جوابش رو ندادم زنگ زد دلم می خواست گوشی رو بر می داشتم تا فقط یه الو بگه اما نمی شد.گوشی رو خاموش کردم دادم به صاحابش دختر عموم (اون تنها کسی بوده و هست که اندازه ی سیامک دوسش دارم و حاضرم به خاطرش هر کاری بکنم)

اون شب تا صبح نخوابیدم فقط گریه کردم و زیر لب فقط اسم اون رو صدا می زدم...

صبح دختر عموم بهم گفت:دیشب sms داد من تورو نمی شناسم اما حالا که تو من رو می شناسی و دوستم داری منم امید وارم شما هم سال خوبی داشته باشی

یعنی تابلو تر از این هم می تونستم بگم که فرنوشم؟یا اینکه شناخته بود و به روی خودش نیاورده بود؟!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 14:24  توسط فرنوش | 

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم من رو خط می زنی

باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه

اون لحظه ها ی آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر می کنی حس می کنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوئ چشام رو می بره

عطر تنت از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنهاتر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازم رو پرپر کنی

محکم بگیرم دستات رو احساسم رو باور کنی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:22  توسط فرنوش | 

یه بار بهش گفتم:سیامک قول می دی که همیشه پیشه من باشی و هیچ وقت تنهام نذاری؟

گفت:عزیز من من نمی تونم قول بدم اما تا هر جا که باشه اگه قسمت هم باشیم باهات هستم

گفتم:این ما هستیم که قسمت رو مشخص می کنیم پس من همین جا قول صد در صد بهت میدم که هیچ وقت به هیچ وجه تو رو تنها نذارم

گفت:یعنی تو همیشه کنار من هستی؟

گفتم:شک نکن

گفت:هیچ وقت تنهام نمی ذاری؟

گفتم:فقط یه روز ممکنه تنهات بذارم

گفت:کی؟تو که الان قول دادی هیچ وقت تنهام نمی ذاری

گفتم:به قول اون شعری که می گه

تو امید منی بذار مردم بدونن

غم عشق تو رو تو چشم من بخونن

تو خورشید منی من ذره ای محتاج نورم

 بیا گرمی بده به جون من اگر چه دورم

 فقط یه روز ازت جدا می شم که توی گورم

هم از دستم ناراحت شد که حرف مرگ رو زدم هم نمی دونست چی بگه فقط بهم گفت:

خیلی خانومی جوجو...

احساس می کنم که صد سال از اون روزای خوب و رویایی گذشته

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:6  توسط فرنوش | 

تمام دیشب خوابت رو می دیدم

خیلی خواب بدی بود.تو حالت خوب نبود.درست یادم نیست اما یادمه که با ناله من رو صدا می کردی تو چشات پر اشک بود...

خدای من یعنی چی شده؟نکنه سر عشقم بلایی اومده؟من نفرینش نکردم من حتی روز آخر بهش گفتم:امید وارم خوشبخت بشی و به آرزوهات برسی

یادمه روز آخر بهت گفتم:با اینکه ازم متنفری می تونی خاطرات قشنگمون رو فراموش کنی؟

گفتی:من نه از تو متنفرم نه ازت بدم میاد اما نه تو بهترین دوست من بودی نمی تونم خاطراتمون رو فراموش کنم

امروز حالم اصلا خوب نیست از تو دارم می سوزم از بیرون یخ کردم.دلم می خواد بغلم کنی تا گرم بشم دلم می خواد سرم رو بذارم رو پاهات تو با موهام بازی کنی مثل اون موقعها حرفهای قشنگ بزنی من رو پاهات بخوابم و هیچ وقت بیدار نشم می خوام این لحظه برام جاودانه بشه...

از وقتی که رفتی بیشتر دوستت دارم احساس می کنم باید تا آخر دنیا عاشق چشمای سیاهت دستای مهربونت صدای نازت که مثل لالایی می مونه بمونم تو هنوزم به چشم من بهترین پسر دنیایی پس بذار من با وفا ترین دختر دنیا باشم

                                          دوست دار همیشگی تو :بچه پررو 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 12:8  توسط فرنوش | 

این شعر رو خودم گفتم

دلم می خواد دوستای عزیزم نظرشون رو بگن

شاید زیاد وزن و قافیه نداشته باشه اما نکته ی مهمش اینجاست که همش واقعییته و حرف دل منه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:59  توسط فرنوش | 

بی تو...

                     

بی تو منی نیست

هیچ کس برای من جای تو نیست

چگونه تو را وصف کنم

به طوری که هیچ کلمه ای در شاءن تو نیست

بی تو عشق پوچ و فانیست

صفحات زندگیم بی تو خالیست

بی تو روزهام هه تاریک

راه نفسم تنگ است و باریک

تو همه تار و پود بدن منی

با تو این تن از هم جدا نیست

به شبهای من بتاب

که شبهای من با تو نورانیست

اگر وعده ی دنیا و آخرت را به من بدهند

هیچ وعده ای جز رسیدن به تو مرا کافی نیست

عشق من نگو احساس من عشق نیست...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:58  توسط فرنوش | 
بهترین یار
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:8  توسط فرنوش | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
بهمن 1390
اسفند 1389
آذر 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آرشیو موضوعی
عشقم
پیوندها
انتظار عشق ........( خودمون)
آسمون آبی رضا......... رضا
عاشقه داریوش.......... (emad)
یاسی
عسل ج
اشکان
وحید
نیلوو
پریسان
امین
النا
داداش مجید
ماهتیسا
فرید
northern
فواد
علیرضا...........(پیشنهاد بی شرمانه)
serenade
سامان
شهاب
مصطفی
ملیکا
بهروز
راکا
پریسا
شقایق
RNG
سجاد
مهدی
معماری87
حسین
م ح م د
فراموشم کردی نازنینم
مصطفی جون............. (عاشقانه)
همای سعادت
سارا
نرگس
مهدی ........... (در چشم باد)
پیمان بلا
باب اسفنجی
غریبه ...........(از یاد رفته )
مورچه ی زحمت کش....... سهیلا جون
lako0o0
دخترکه تنها........... دریا
سرشیر
مادر............ امیر رضا
کارآفرینی عمران و ساختمان و معماری.......... مجید
ساحل بارانی......... ساحل
سالهای سوخته............... مسعود
محسن
خزر.................... حجت
عاشقترین پسر دنیا.................. رامین
بدون شرح ........................ نفیسه
خواب و خیال ................. مجید
افسانه
سدریک
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM